اين است باران -
گنجي سودمندتر از دانش، نيست . [امام علي عليه السلام]

آخرين ساعات روز جمعه آخر آذر ماه امسال، شبي که به طولاني ترين شب سال معروفه ، در حاليکه به خونه برمي گشتيم به ناگاه و خيلي اتفاقي به تريلري که حامل درب ساخته شده براي حرم حضرت اباالفضل(ع) بود، برخورديم.


يک هفته اي مي شد که خبر چرخوندن اين درب  توي شهر پيچيده بود و مردم دسته دسته و با هرجايگاه اجتماعي براي بازديد از اين درب و تبرک جستن به اون به ايستگاه هاي مشخص شده مي رفتند، هوا خيلي سرد بود ، اما گرماي شوق مردم رو مي شد با تمام وجود حس کرد.


با خودم مي گفتم اين مردم توي اين ساعت شب اينجا چي مي خوان! حلقه مردم به دور تريلر لحظه به لحظه تنگ تر مي شد و نايلون حاوي کمک هاي مالي مردم لحظه به لحظه غني تر ...  سرماي طولاني ترين شب سال توي اين قسمت از شهر ما اصلا جايي براي ظهور و بروز پيدا نکرده بود و مردم لبريز از محبت - والبته کنجکاوي -  شتابان خودشون رو براي رسوندن به درب حرم عموي امام زمان(عج) به زحمت مي انداختند و براي مزين کردن گنبد و بارگاه عباس ابن علي(ع) حاضر به بذل مال خودشون هم بودند...


تصاوير بدون وقفه از جلوي چشمانم عبور مي کرد وبا خودم مي گفتم: مولا جان اينان که چنين پروانه وار بر گرد درب آستان کبريايي فرزند « فاطمه کلابيه» حيرانند ، در آن مانا ترين آدينه تاريخ چگونه در مقابل آخرين نگار تو رخ برمي گردانند ؟!!! اينان که نديده،  دل در گرو محبت و عشق  به تو از دست داده اند، چگونه ممکن است ، که از بذل جان  و مال خود در آن کارزار نهايي طفره روند ؟!!! و اينان که با سه بار شنيدن نام جد غريب  تو جاري مي شوند آيا روزي دست از ياري تو بر خواهند داشت ...؟!!! ماجراهاي کربلا و کوفيان و غربت نهايي پيغمبر دشت کربلا « زينب کبري(س)» حيرتي به وسعت طولاني ترين شب سال برايم به ارمغان آورد . ..


هر چند بر دلباختگان ، شب هجرش چون «يلدا» يي به شفق و روز فصلش چونان « خمسين الف سنه » مي گذرد ، اما سرانجام او مي آيد و آمدنش جون تندر بهاره ، ناگهاني است و يکباره .


تا چند بي تو در دل مرداب زيستن                          چونان کوير با عطش آب ، زيستن


اي باران رحمت کنون مردمان قبيله دهکده جهاني ، پس از نيايش استسقا، تو را چشم در راهند.


صبحي دگر مي آيد اي شب زنده داران                     از قله هاي پر غبار روزگاران
از بيکران سبز اقيانوس غيبت                      مي آيد او تا ساحل چشم انتظاران
آيد به گوش از آسمان ، اين است مهدي                        خيزد خروش از تشنگان اين است باران


پي نوشت


ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ


vاول-  اعياد قربان و غدير بر شما بزرگواران گوارا


vدوم - خطاب به بر وبچه هاي ستاد احيا در خصوص برگزاري  احياء اخير فقط مي گم :


به کدامين سفر آواره و سرگردانيد؟                           فرصتي کو که سر قافله برگردانيد
جنگ زد نعره ولي پنجره ها را بستيد                                    به غنائم که رسيديم به ما پيوستيد
کسي از پنجره بسته خروشي نشنيد                      هر چه گفتيم که جنگ آمده گوشي نشنيد!!!


vسوم - از اينکه نمي رسم همه پيام هاي شما عزيزان رو جواب بدم ، بنده رو حلال کنيد.
vچهارم – اگر بروبچه هاي طرح رو که وبلاگ دارن مي شناسيد به ما هم معرفي کنيد.(دعا يادتون نره)



 
نويسنده: سبحان |  چهارشنبه 12 دي 1386  ساعت 12:23 صبح 

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[7/6/1387- 11:55 ص] بشکنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است
[28/5/1387- 12:15 ع] تا نيايد مهدي...
[24/5/1387- 6:1 ع] حاج آقا مي گفت ...
[1/2/1387- 2:4 ع] قرآن‘ من واقعاً شرمنده ام
[آرشيو شده ها]