پالایش سه گانه سقراط -
در گذشته مرا برادرى بود که در راه خدا برادريم مى‏نمود . خردى دنيا در ديده‏اش وى را در چشم من بزرگ مى‏داشت ، و شکم بر او سلطه‏اى نداشت ، پس آنچه نمى‏يافت آرزو نمى‏کرد و آنچه را مى‏يافت فراوان به کار نمى‏برد . بيشتر روزهايش را خاموش مى‏ماند ، و اگر سخن مى‏گفت گويندگان را از سخن مى‏ماند و تشنگى پرسندگان را فرو مى‏نشاند . افتاده بود و در ديده‏ها ناتوان ، و به هنگام کار چون شير بيشه و مار بيابان . تا نزد قاضى نمى‏رفت حجّت نمى‏آورد و کسى را که عذرى داشت . سرزنش نمى‏نمود ، تا عذرش را مى‏شنود . از درد شکوه نمى‏نمود مگر آنگاه که بهبود يافته بود . آنچه را مى‏کرد مى‏گفت و بدانچه نمى‏کرد دهان نمى‏گشود . اگر با او جدال مى‏کردند خاموشى مى‏گزيد و اگر در گفتار بر او پيروز مى‏شدند ، در خاموشى مغلوب نمى‏گرديد . بر آنچه مى‏شنود حريصتر بود تا آنچه گويد ، و گاهى که او را دو کار پيش مى‏آمد مى‏نگريست که کدام به خواهش نفس نزديکتر است تا راه مخالف آن را پويد بر شما باد چنين خصلتها را يافتن و در به دست آوردنش بر يکديگر پيشى گرفتن . و اگر نتوانستيد ، بدانيد که اندک را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن . [نهج البلاغه]

(الَّلهُمَّ اِن لَم تَکُن غَفَرتَ لَنَا في ما مَضي مِن شَعبان فَاغفر لنا فيما بَقي منه)


در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامي والا داشت. روزي يکي از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت:"سقراط؛ آيا مي‌داني من چه چيزي درباره دوستت شنيدم؟"


سقراط جواب داد: "يک لحظه صبر کن، قبل از اينکه چيزي به من بگويي، مايلم که از يک آزمون کوچک بگذري. اين آزمون، پالايش سه‌گانه نام دارد." آشناي سقراط: "پالايش سه‌گانه؟"


سقراط: "درست است، قبل از اينکه درباره دوستم حرفي بزني، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنيم و ببينيم که چه مي‌خواهي بگويي. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو کاملا مطمئن هستي که آنچه که درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي حقيقت است؟" آشناي سقراط: "نه، در واقع من فقط آن را شنيده‌ام و..." سقراط: "بسيار خوب، پس تو واقعا نمي‌داني که آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبي. آيا آنچه که درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي، چيز خوب است؟"


آشناي سقراط: "نه، برعکس..." سقراط: " پس تو مي‌خواهي چيز بدي را درباره او بگويي، اما مطمئن هم نيستي که حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کني، زيرا هنوز يک سوال ديگر باقي مانده است: مرحله پالايش سودمندي. آيا آنچه که درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي، براي من سودمند است؟" آشناي سقراط: " نه، نه حقيقتا." سقراط نتيجه‌گيري کرد: "بسيار خوب، اگر آنچه که مي‌خواهي بگويي، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا مي‌خواهي به من بگويي؟"


اينچنين است که سقراط فيلسوف بزرگي بود و به چنان مقام والايي رسيده بود.



 
نويسنده: سبحان |  پنجشنبه 15 شهريور 1386  ساعت 1:52 عصر 

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[7/6/1387- 11:55 ص] بشکنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است
[28/5/1387- 12:15 ع] تا نيايد مهدي...
[24/5/1387- 6:1 ع] حاج آقا مي گفت ...
[1/2/1387- 2:4 ع] قرآن‘ من واقعاً شرمنده ام
[آرشيو شده ها]