| علي مي گفت:حتما مصلحتي در کار بوده که رو به مذاکره کردن آوردن، شايد هم يه بازي سياسي جديد باشه و اصلا بحث مذاکره جدي نباشه. مهرداد ليوان آب رو تا آخر سرکشيد و گفت:قضيه خيلي هم جدي تر اين حرفا است،آقايون برا ي مذاکره وقت هم تعيين کردن. حبيب که تازه از راه رسيده بود وارد بحث شد و گفت: من که از اول گفتم بيايد به قاليباف راي بديد،قبول نکرديد اين هم نتيجش! سيد رضا که فکر نوشتن بيانيه براي فردا بود با لحجه غليظ اصفهاني و با صداي بلند گفت: اصلا فرقي نداره! ما دانشجويان بايد برآرمان خواهي خودمون تاکيد کنيم و از مسوولين بخواهيم که اين ننگ رو نپذيرند،( صداي تکبير به همراه خنده همه اتاق رو فرا گرفت) محمد که از اول بحث دستاش توي ريش هاي بلندش بود وما رو نظاره مي کرد در حاليکه با گوشه چفيه روي دوشش چند قطره اشکه گوشه چشمش رو پاک مي کرد اين جريان رو با جنگ صفين مقايسه کرد و گفت : قضيه عراق بهانه است اون موقع قرآن روي نيزه ها کردن حالا هم بحث عراق رو علم کردند،(بچه ها که بعد از شنيدن صحبت هاي آقا زياد با نظر محمد موافق نبودند هر کدوم با يه استدلالي اين بحث رو رد مي کردند اما هيچ کدوم تکليف خودشون رو در قبال اين قضيه خوب نمي دونستند) سعيد همينطوري که پيراهن مشکي يقه آخونديشو از تنش بيرون مي آورد، گفت : سه شنبه صبح توي حسينيه صنف بايد ببينيم حاج منصور چي مي گه، خدا دشمناي اسلام رو از اولينشون تا آخرينشون لعنت کنه!(يکي دو تا از بچه ها آمـــين بلندي گفتن؟) من که تا حالا در حال خوردن نيمرو بودم و از کنار سفره تکان نخورده بودم ، با يه تکه نون ته ظرف رو خوب پاک کردم و با دهن پر خطاب به همه بچه ها صدا زدم : بچه ها تخم مرغ امروز شد صد تومان .... سکوت عجيبي نسبت به حرف من اتاق رو فرا گرفت ، نمي دونم چرا همه فکر کردن که اين حرف من به مذاکره با آمريکا ربط داره ... نويسنده: سبحان | شنبه 29 ارديبهشت 1386 ساعت 10:53 صبح | |
| نظرات ديگران نظر |
| ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ |
| [7/6/1387- 11:55 ص] بشکنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است [28/5/1387- 12:15 ع] تا نيايد مهدي... [24/5/1387- 6:1 ع] حاج آقا مي گفت ... [1/2/1387- 2:4 ع] قرآن‘ من واقعاً شرمنده ام [آرشيو شده ها] |