| وقتي بچه بودم دلم مي خواست دنيا را عوض کنم. بزرگتر که شدم گفتم دنيا بزرگ است ، کشورم را تغيير مي دهم . در نوجواني گفتم کشورم خيلي بزرگ است، بهتر است شهرم را دگرگون سازم. جوان که شدم گفتم شهر خيلي بزرگ است ، محله خودم را تغيير مي دهم. به ميانسالي که رسيدم گفتم از خانواده ام شروع مي کنم. در اين لحظه آخر عمر مي بينم که بايد از خود شروع کنم. اگر تغيير را از خود شروع کرده بودم، خانواده ام ، محله ام، شهرم ، کشورم و جهان را به قدر توانم تغيير مي دادم. نويسنده: سبحان | چهارشنبه 23 خرداد 1386 ساعت 11:32 صبح | |
| نظرات ديگران نظر |
| ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ |
| [7/6/1387- 11:55 ص] بشکنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است [28/5/1387- 12:15 ع] تا نيايد مهدي... [24/5/1387- 6:1 ع] حاج آقا مي گفت ... [1/2/1387- 2:4 ع] قرآن‘ من واقعاً شرمنده ام [آرشيو شده ها] |